مادربزرگم
جانم فدایش

سرمی گذارم
روی پاهایش

دستی می کشد
بر سرو رویم

من مثل گل ها
او را می بویم

قصه می گوید
از دیو و پری

می زنم با او
هر کجا سری

خوابم می برد
با قصه هایش

یک رختخواب است
روی پاهایش

من هم می خواهم
مثل او باشم

مادر بزرگی
قصه گو باشم

20110410085041453_1_big

پدربزرگ خوبم
همیشه مهربونه


وقتی كه پیشم باشه
برام كتاب می خونه


مادربزرگ نازم
خیلی برام عزیزه

هرچی غذا می پزه
خوشمزه و لذیذه

وقتی با اونها باشم
غصه و غم ندارم

دنیا برام قشنگه
هیچ چیزی كم ندارم

 

شعر کودکانه مامان بزرگ

شعر کودکانه در مورد پدربزرگ
با صورتی مهربون
نشسته روی ایوون
از گل یاس و پونه
پدربزرگ میخونه
می گه برای زری
قصه دیو و پری
قصه سنجاب و ماه
قورباغه توی چاه
حرفاش همیشه حرفه
موهاش برنگ برفه
با اون لبای خندون
دوستش دارم فراوون

شعر کودکانه برای پدربزرگها

شعر کودکانه درباره مادربزرگ
آی قصه قصه قصه
نون و پنیر و پسته

مادربزرگ خوبم
پهلوی من نشسته

موی سرش مثل برف
سفید و نقره رنگه

لپهای مادربزرگ
گل گلی و قشنگه


عینک او همیشه
سواره روی بینی


شیشه عینکش هست
بزرگ و ذره بینی

وقتی که مادربزرگ
قصه برام می خونه

خانه کوچک ما
مثل بهشت می مونه

آی قصه قصه قصه
نان و پنیر و پسته
مادربزرگ برایم یه قصه خوب بگو

شاعر: اسدالله شعبانی