یغمای جَندَقی متولد ۱۱۶۰ شمسی در دهکده خور و بیابانک، جندق ـ درگذشته ۲۱ آبان ۱۲۳۸ شمسی در خور و بیابانک میرزا رحیم متخلص به یغما از شعرای غزل‌سرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است.در ادامه به بیوگرافی کامل یغما و گلچینی از بهترین اشعار را گردآوری کرده یم . با ما همراه باشید.

آکاایران: میرزا ابوالحسن جندقی متخلص به «یغما» فرزند حاجی ابراهیم، در دهکده خور بیابانک از توابع جندق به دنیا آمد. وی جوانی خود را در سمت منشی‌گری فرمانروای جندق (امیر اسماعیل خان) و حاکم سمنان و دامغان (سردار ذوالفقار خان) سپری کرد، ولی پس از مدتی عازم تهران شد. جندقی به دربار محمدشاه قاجار (۱۲۲۲ ه. ق-۱۲۶۴ ه. ق) راه یافت و مورد عنایت بسیار قرار گرفت.یغمای جندقی از جمله شاعرانی بود که فرهنگ و زبان شعر را نیز دگرگون کرد. از زبان درباری و پر افاده و پر از مدح و ریا فاصله گرفت و به کشف  ارزش های فرهنگ مردمان کوچه و بازار پرداخت. هزار هزار مروارید رخشان را از میان گرد و غبار برگرفت و پاک و پاکیزه گردانید و بر پیشانی شعر خویش نشانید.

 وی شاعری نوآور و درخشان است. آثارش از جهتی که ظلم وستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزل های تند و بی پروای خود برملا می کند اهمیت دارد. وی فساد آن روزگار ار در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان می دهد. تا آن زمان کمتر شاعری چنین گستاخ و بی پروا بر پلشتی ها و ستم زمانه شوریده بود. او روح گستاخ زمانه ی خویش بود.
وی علاوه بر هزلیات، که جالب ترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوه ی معمول زمانه نیز دارد.از وی نامه هایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقی مانده است.وی تازی نمی دانست و از آن بیزار بود و به ساده نویسی دلبستگی داشت.

 كودكی میرزارحیم با رنج و سختی فراوان گذشت. در كودكی كار می كرد و گوسفند می چراند تا مخارج خانواده اش را تامین كند. روزی امیر اسماعیل خان عامری ،حكمران منطقه ،با لشكریانش از ان جا عبور می كرد كه به رحیم و هم با زیانش رسید. همه كودكان فرار كردند مگر رحیم !امیر نامش را پرسید و او به نظم پاسخ داد :

ما مردمك "خور"یم

از علم و ادب دوریم

امیر از این حاضر جوابی و طبع شعررحیم خیلی خوشش امد و از پدر رحیم یعنی حاج ابراهیم قلی خواست تا فرزندش رابرای تعلیم و تربیت به او بسپارد و حاج ابراهیم هم پذیرفت. میرزاابوالحسن در دستگاه امیر عامری، با استعدادی كه از خود نشان داد خیلی زود مراحل مقدماتی اموزش را گذراند و بعد از مدت كوتاهی منشی مخصوص حاكم شد. امیر عامری "ز نیرو های دولتی شكست خورد و به خراسان فرار كرد .ذوالفقار خان سمنانی  حكومت را به دست گرفت و میرزاابوالحسن نخست به عنوان سرباز عادی و سپس به عنوان منشی در دستگاه ذوالفقار خان شروع به كار كرد .

 

خانه یغمای جندقی(شاعر) در جندق | Mapio.net

خانه یغمای جندقی(شاعر) در جندق 

بعد از چند سال اقامت در سمنان ، خشکسالی بی سابقه ای در آن مناطق پیدا شد که بیشتر مردم از دادن مالیات درماندند . اهالی جندق و بیابانک به دلیل بارندگی کم و زمین شور محصولات کمتری داشته و به کلی درمانده گردیده و بر آن شدند که نامه ای به همشهری خود ابوالحسن نوشته تا او نزد خان حاکم گرفتاری های مردم منطقه را بازگو نماید.
لیکن ذوالفقار خان که آزی بی نهایت داشت نه تنها میانجیگری یغما را نپذیرفت بلکه او را به سختی تنبیه نموده و به چوب بست و تمام اموال او را نیز توقیف و ضبط کرد و او را به زندان انداخت. شاعر در همین هنگام با سرودن غزلی تخلص خود را از مجنون به یغما تبدیل نمود:
نمی گویم به بزمم باش ساقی می به ساغر کن

 چو با باران کشی می یاد خون آشامی ما کن
به من از مال دنیا یک تخلص مانده مجنون است

 بکار آید گر ای لیلی وش آن را نیز یغما کن
بعد از این وقایع شاعر از سمنان گریخت و مدتی را در شهرهای قم ،اصفهان و مشهد گذراند و سپس راهی تهران شد.

سپس با میر زا اقاسی،صدر اعظم محمد شاه ، كه عقاید صوفیانه داشت اشنا شد و با سلطه و نفوذی كه اقاسی در دربار داشت به محمد شاه معرفی شد و شاه او را به وزارت كاشان  گماشت. یغما در اواخر عمر خود یعنی در هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در برخی از روستا های بیابانك از قبیل بیاده وگرمه و جندق برای خود آب و املاك خرید.

یغمای جندقی و خاندان

یغمادر غزل هایش بیش تر به سبك سعدی و حافظ توجه داشت و غزل های وی تقلیدی استادانه از راه و روش آن دو استاد بود. در ادامه گلچینی از بهترین اثار یغما را مطالعه خواهید کرد...

ما خراب غم و خم‌خانه ز می آباد است

ناصح از باده سخن کن که نصیحت باد است

خیز و از شعله می آتش نمرود افروز

خاصه اکنون که گلستان ارم شداد است

سیل کُهسار خم از میکده در شهر افتاد

وای بر خانه پرهیز که بی بنیاد است

بجز از تاک که شد محترم از حرمت می

زادگان را همه فخر از شرف اجداد است

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من

آنچه البته به جائی نرسد فریاد است

گفته‌ای نیست گرفتار مرا آزادی

نه که هر کس که گرفتار تو شد آزاد است

چشم زاهد بشناسائی سِرّ رخ و زلف

دیدن روز و شب و اعمی مادر زاد است

گفتمش خسرو شیرین که ای دل بنمود

کانکه در عهد من این کوه کَنَد فرهاد است

هر که یغما شنود ناله‌ی گرمم گوید

آهن سرد چه کوبی دلش از فولاد است

شاعر: یغمای جندقی

 

يغمای جندقی

صرف کار ناله کردم عمر چندین ساله را

یار،یار دیگران شد خاک بر سر ناله را

جان شیرین عرضه کردم بر دهانش لب گزید

که ارمغان کی کس برد تنگی شکر بنگاله را

هان،حذر ای مردم از چشم تر من زان که من

عاقبت دانم که طوفانی بود این ژاله را

راه ما بر بندر صورت فتاد ای کاروان

سخت می‌ترسم همی چشمی رسد دنباله را

ساربان بار سفر بر بست و محمل می‌رود

لال گردی ای زبان بگشا درای ناله را

گفتمش یغما بماند یا رود بیرون ز بزم؟

گفت چون وصل اوفتد رخصت بود دلاله را

شاعر: یغمای جندقی

یغمای جندقی دانلود

سینه‌ ام مجمر و عشق آتش و دل چون عود است

این نفس نیست که بر می‌کشم از دل دود است

دل ندانم ز خدنگ که به خون خفت ولی

این قدر هست که مژگان تو خون آلود است

از تو گر لطف و کرم ور همه جور است و ستم

چه تفاوت که ایاز آنچه کند محمود است

خلق و بازار و جهان کش همه سود است و زیان

من و سودای محبت که زیانش سود است

مهر از شیون من وضع روش داده ز یاد

یا در صبح شب هجر تو قیر اندود است

هر که یغما نگرد لف و خط او گوید

در بر دیو سلیمان زره‌ی داود است

شاعر: یغمای جندقی

یغمای جندقی

ابوالحسن یغمای جندقی | بنیاد محقق طباطبایی

ز هجرانت چنانم جان بسوزد

که بر جانم دل هجران بسوزد

ز می چون لعل سازی آتشین رنگ

خضر در چشمه ی حیوان بسوزد

ز جور پاسبانش بیم آن است

که آهم خانه ی کیوان بسوزد

مده زاهد رهم در کعبه،ترسم

ز دود کفر من ایمان بسوزد

ز پیکان تو گفتم دل بسوزم

کنون ترسم ز دل پیکان بسوزد

سبق خوان کتاب عشق جانان

گنه نبود اگر قرآن بسوزد

چو شد یعقوب رخت افکند یغما

 الهی کلبه ی احزان بسوزد

شاعر: یغمای جندقی

یغمای جندقی که بود

نگاه کن که نریزد دلی چو باده بدستم

فدای چشم تو ساقی به هوش باش که مستم

کنم مصالحه یکسر بصالحان می کوثر

بشرط آنکه نگیرند این پیاله ز دستم

ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند

بوجه خیر و تصدق هزار توبه شکستم

چنین که سجده برم بی حفاظ پیش جمالت

به عالمی شده روشن که آفتاب پرستم

کمند زلف بسی گردنم ببست به مویی

چنان فشرد که زنجیر صد علاقه گسستم

نه شیخ میدهدم توبه و نه پیر مغان می

ز بس که توبه نمودم زبس که توبه شکستم

ز گریه آخرم این شد نتیجه در پی زلفش

که در میان دو دریای خون فتاده نشستم

ز قامتت چه گرفتم قیاس روز قیامت

نشست و گفت قیامت بقامتی است که هستم

حرام گشت به یغما بهشت تو روزی

که دل به گندم آدم فریب تو بستم