آکاایران: خیابان شعری زیبا از شبانه ستانکزی

باران اشک شد ز برگش ریخت

خیابان را مخاطب ساخت و گفت

تحمل ترا مرد ندارد

مرد چی باشد سنگ ندارد

هر روز پامال رهگذران

یکی شاد و یکی پریشان

دیدم ترا دیشب به حال دخترک گدا همچو مار به خود پیچیدی

دست پینه بسته اش میان دست مرد مست چو دیدی

یادم نرود  خشم دیروزت

وقت زن اشراف در آغوش خادمش پاییدی

آه که چی دردناک بود

آنروز که سینه تو

با ماین و راکت چاک بود

جوی ز خون مرد و زن

ارزانتر ز آب ناپاک بود

باران اشک شد و ز برگش ریخت

گفت: های خیابان این چی راز است

آن گهی که مرد مفلوج دست فروش

زیر تایر موتر زورمند بی باک است

باران اشک شد ز برگش ریخت

وای که آنروز سخت

مرد گرسنه که ز حال رفت

آورد طفلش که میفروشم

به قیمت یک نانش میفروشم

ترا دیدم فریاد کشیدی

درد آدم ها به جان خریدی

ترسم روز تحمل نتوانی

سرد شوی و در خود بمیری

روز ها ترا دیدم خسته

با زنجیر های ناتوانی بسته

گاهی ز حیا به خود می پیچی

گاهی ز خدا استدعا میجوی

باران اشک شد و ز برگش ریخت

خرسند بود که خیابان نیست

پامال کس و ناکسان نیست

هرشب و روز شاهد ریا و فریب

بهتر طمع آتش باشد

خوشا به حالش که خیابان نیست

1392

آکاایران: خیابان شعری زیبا از شبانه ستانکزی

منبع :