آکاایران: “سیمین بهبهانی “

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻣﻨﻮﻁ ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺁﺩﻣﻬﺎﻧﮑﻦ ..
ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﯼﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺗﺎ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﻧﯿﺎﺑﯽ
ﻭﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍﺑﻬﺘﺮین ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺧﻄﺎﺏ ﻧﮑﻦ …
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ،ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﻄﺎﺏ ﺷﻮﻧﺪ ﺧﯿﺎﻻﺗﯽﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ..
ﻫﻮﺍ ﺑﺮﺷﺎﻥﻣﯿﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺟﻬﺖ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻣﯿﺒﺮﻧﺪ …
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺸﺮﻭﻁ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﻨﯽ
ﺟﺎﯾﯽﺑﺮﺍﯼﮐﺸﻒ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ ..
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﮐﻪﻣﻬﻢ ﺗﻠﻘﯽ ﺷﻮﻧﺪﺗﻐﯿﯿﺮﺕ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ….
ﺁن ﻮﻗﺖ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻭﮔﺎنگی ﺷﺨﺼﯿﺖ…..
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪﮐﺴﯽ ﺑﻬﺘﺮین ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ..
ﻣﺒﺎﺩﺍﻋﺮﻭﺳﮏ ﺧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎﺯﯼ ﺁﻟﺖ ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺷﻮﯼ
ﻣﮕﺬﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺗﺄﯾﯿﺪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥﺑﺎﺷﺪ ..
ﺑﺎ ﺩﻫﻦ ﮐﺠﯽ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﺍﺕ،،ﺣﻔﻆ ﻇﺎﻫﺮﮐﻦ ..
ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﻬﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﭘﻨﺎﻩ ﻧﺒﺮ
ﻫﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ ، ﺭﻧﺠﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺖ .
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺯﺗﺮﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻩﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ …
ﺩﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﮑﻦ
ﺗﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﯽﮐﺴﯽ ﺍﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ
ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﻣﺎﺩﺍﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩﻩﺑﺎﺷﯽ

“ناشناس”

زندگی همین است ،
هر خاطره ای غروبی دارد ،
و هر غروبی خاطره ای.
و ما جایی میان سایه و روشنایِ امید ،

نیکی فیروزکوهی

“شکیبی اصفهانی”

شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانیِ خود این گمان نبود

شکیبی اصفهانی

“نیکی فیروزکوهی”

یک بار ،
پشت تردیدهای یک مرد ،
چشم بگذار!
خواهی دید ،
چقدر اشک را در این بازی
قایم کرده است

آرزو پارسی

” تهمینه میلانی “

فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد.
آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد
نه نقاشی را میگذارد کنار،
نه دماغش اگر معمولی است را عمل می کند،
نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است،
نه حق غذا خوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش میگ…یرد،
نه حق لبخند زدن به یک سری آدمها را،
نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را.
حقیقت این است که “ترین” ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط (سقوط) در لایه آدم های “معمولی”.
و این هراس می تواند حتی لذت زندگی،
نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن،
خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد

تصمیم گرفته ام خودِ معمولی م را پرورش دهم.
نمی خواهم دیگر آدم ها مرا
فقط با “ترین”هایم به رسمیت بشناسند.
از حالا خودِ معمولی م را به معرض نمایش می گذارم
و به خود معمولی ا م عشق می ورزم
و به آدم ها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق بورزند

فرغ فرخزاد

” آرزوپارسی”

حس ترحم ،
بی رحمانه ترین حس دنیاست
اگر نفرت است ،
متنفر باش
اگر بی تفاوتی ست ،
بی تفاوت باش
ترحم ، فریب است
هم خودت را فریب می دهی ،
هم او را
بگذارش و بگذر
وقتی دوستش نداری ،
رهایش کن
به او بگو دوستش نداری
بگذار ،یکبار ، بشکند
یکبار ، ویران شود
یک بار ، دق کند

سید علی صالحی

” آرزو پارسی”

زنی که گلوبندی از بهار نارنج به گردن دارد
و ریحان و نعنا در باغچه می کارد
برای قمری ها دانه می پاشد و
با باران حرف میزند..
دوستت دارم را برای هرکسی نمی خواند
ناخن هایش را با حنا رنگ می کند و
گیسوان بافته اش را با روبان های رنگی می بندد
نه از خزان گله دارد
نه از داغ تابستان
زمستان هایش را به بهار می بافد و
بهارهایش را به زندگی
او زنی ست که تار و پودش عاشق است
او دستهایش پر از یاس های سفید عشق است
وبی ادعا شاگرد مکتب عشق است وخواهد ماند ..
آخر
هنوز زن های عاشق
به کتاب ها کوچ نکرده اند

پگاه عباسی

“ناشناس”

می گویم :چتر بردارم؟
شاید باران ببارد!
می گویی : نه زود بر می گردیم ،
مگر چقدر راه رفتنمان وقت می گیرد!
می گویم:بعدِ سالها آمده ای که کمی بمانی!!
می خواهم تا جایی که می توانیم قدم بزنیم ،
برویم به تمام راه های نرفته
می گویی: باشد میرویم تا خود صبح می دویم ،
تا آنجا که بخواهیم
می گویم: چتر بیاورم ؟ شاید باران ببارد!
می گویی :چتر نمی خواهد ،
خیال که خیس نمی شود

تهمینه میلانی

  • “فروغ فرخزاد”

روزها رفتند و من دیگر ،
خود نمی دانم کدامینم
آن منِ سر سختِ مغرورم ،
یا منِِ مغلوبِ دیرینم!؟

سیمین بهبهانی

“مولانا”

روز آن است که خوبان همه در رقص آیند
ما ببندیم دکان ها همه بی کار شویم

شعرهای زیبا

“پگاه عباسی”

این زن ،
همان زنی است
که روزگاری را عاشق بوده
همان زنی است
که دیروز تا کمر میان جویِ کنار خیابان خم شد
احساسش را
و دوستت دارم هایی را که ،
سالیانی کنج لب هایش خاک می خوردند را ،
بالا آورد
این زن بی احساس را ، اینگونه نگاه نکن
این زن همان زنی است که،
وجودش را
خودش را
دوست داشتنت را
واحساسش را
در جوی کنار خیابان بالا آورده است
حق دارد عمریست ،
با همان سنگی که به سینه می زد ،
سنگسار شده
سنگی به نامِ ” تو ”

شاعرانه

“سید علی صالحی”

تمام خنده هایم را نذر کرده ام
تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا،
عطر دست هایت
دلتنگی ام را به باد می سپارد.

شعر

منبع :