ღآسمان بارانیست...

همگی میگذرند...

چتردارن به دست...

اما...........

من تنهاورها

زیراین سقف سیاه

مینشینم بی تو...

وبه تو....می اندیشم...

 

 

 شعر بارانی

 

ღوای ؛ باران باران

شیشه ی پنجره را بَاران شست.

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

پرمرغان نگاهم را شست.

 

 

 شعرباران


ღمیخوردبر بام خانه...

خانه ام کو؟خانه ات کو؟

آن دل دیوانه ات کو؟؟؟

.....روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران

گردش یک روزدیرین؟

پس چه شددیگر"کجارفت؟

خاطرات خوب وشیرین...

درپس آن کوی بن بست

دردل تو"آرزوهست؟

کودک خوشحال دیروز

غرق در غم های امروز...

یادباران رفته ازیاد...

آرزوهارفته برباد...

بازباران"بازباران

میخورد بربام خانه

بی ترانه بی بهانه

شایدم " گم کرده باشه....

منبع:nalebaron.blogfa.com