بدرود
برایِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند

 

قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم
تا انسان را در کنارِ خود حس کنم.

 

 

دریاهای چشمِ تو خشکیدنی‌ست
من چشمه‌یی زاینده می‌خواهم.


پستان‌هایت ستاره‌های کوچک است
آن سوی ستاره من انسانی می‌خواهم:

 

انسانی که مرا بگزیند
انسانی که من او را بگزینم،


انسانی که به دست‌های من نگاه کند
انسانی که به دست‌هایش نگاه کنم،

 

انسانی در کنارِ من
تا به دست‌های انسان‌ها نگاه کنیم،


انسانی در کنارم، آینه‌یی در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگریم...

 

 

خدایان نجاتم نمی‌دادند
پیوندِ تُردِ تو نیز

 

نجاتم نداد
نه پیوندِ تُردِ تو

 

نه چشم‌ها و نه پستان‌هایت
نه دست‌هایت

 

کنارِ من قلبت آینه‌یی نبود
کنارِ من قلبت بشری نبود...